|
من قوی بودم در نگاه اول.................
و تنها یک قدم مانده بود تا بینایی........................ باد آمد................. با خود برد.............. هر چه در سر داشتم را با خود برد................... و اکنون دوباره تنهایم................. در پرتگها یک تصمیم.................. بی هیچ نشان از تورم شریان های تفکرم.............. من که قوی بودم در نگاه اول..................... چرا تنها مانده ام .......................
افسوس که عشق جاودانه نیست..... عشق گل سرخیست که طاقت طوفان ندارد...... عشق یک خاطره ی سبز است که از آمدن پاییز می ترسد..... همیشه ابرها می بارنند ولی...... همه عاشق ستاره ها می شن....مواظب باش چشمک ستاره گریه ی ابر رو از یادت نبره......
دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست... شکسته باد آن که دلش این چنین می خواست.... چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم... چو یاری مرا نیست همدرد چه بهتر که از یاد یاران فراموش باشم...
مطمئن باش برو......ضربه ات کاری بود.....دل من سخت شکست......و چه زشت به من و سادگیم خندیدی.....به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود......و به این قلب یتیم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود.....تو برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم........دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است.....شیشه شکسته را پیوند کردن مشکل است.....خیلی ها نفرین می کنن....تلافی می کنن.......اما نه.....نفرین من......الهی اونی رو که دوستش داری تنهات نذاره.....تلافی من....می رم تا به اون برسی سر راهت نباشم.... راستی یه سوال قد من دوست داره....؟؟؟؟!!!!!
از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
عشق با یک لبخند شروع می شه... با یک بوسه رشد می کنه... و با اشک تموم می شه... پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله هاي اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جویی خود را آغاز کرد اما از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت بتنهایی از کوه بالا برود. تاریکی شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت ومرد هیچ چیز را نمی دید. ابر روی ماه و ستاره ها را نیز پوشانده بود. همه چیز سیاه بود. همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ، پایش لیز خورد. و در حالی که به سرعت سقوط می کرد ، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. ودر این لحضه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد : "خدایا کمکم کن"! ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:"از من چه می خواهی ؟" ای خدا نجاتم بدد ! واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ البته که باور دارم ! اگر باور داری طنابی که به دور کمرت است را پاره کن..... مرد سکوت کرد و اندیشید و بعد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .... گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت. وشما چقدر به طنابتان وابسته اید؟ و چقدر به آن ندای آسمانی ایمان دارید؟
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن گفتي بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست
سهم من از این کره ی خاکی چیه؟! شاید یه آسمونی که انداختن یه پرده اونو ازم می گیره... شاید یه پنجره ی رو به طلوعی که سالهاست گرد و خاکی غریب روشو پوشونده که حتی خود خورشید هم رغبت تابیدن به این پنجره رو نداره.... سهم من صدف های شکسته ای ست که تنها بازماندگان موج های پرتلاطم یه اقیانوس بی کران هستن.... سهم من موندن و سوختن و ساختن و شکستنه... باختن و بازنده بودنه... نقش بستن یه تبسم سرد و خشک و خالی روی لبام...شایدم یه سکوت مملو از احساسات ..... سهم من گریه وآه و ناله و حسرته .... حسرت تمام شبایی که برای دیدن خورشید گریه کردم اما غافل از این که دیدن ستاره ها رو فراموش کردم .... سهم من از این کره خاکی دیگه چی می تونه باشه؟!؟!؟
هنگامی که زمانه به کام تو نمی گردد سهل است که نومید شوی... و بیندیشی که " نمی توانم پس چرا بکوشم " اما... مهم این نیست که چه قدر از اشتباه خود بیمناکی یا چه قدر از آن مایوس شده ای! تسلیم مشو هرگز... زیرا... اگر باز نکوشی و به جستجوی آنچه در زندگی خواهان آنی ادامه ندهی... به سویت نخواهد آمد... و سرانجام می پذیری که بهتر از این نیز می توانست باشد پیروزی با برد و باخت تو سنجیده نمی شود... هر شکستی همیشه یک پیروزی را همراه دارد... آنچه مهم است احساس بهتری است که نسبت به خود بیابی... احساسی که متکی به استدلال ساده ای است! " تو سعی خود را کرده ای " آماندا پیرس
زیبایی عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ریختن. عشق خیالی ست که اگه به واقعیت برسه دیگه طعم شیرینشو از دست می ده. عشق یه کویره که عاشق تشنه با رویای سراب معشوق قدم به جلو میذاره. عشق راه ناهمواریه که وقتی ازش گذشتی و تمام سختیا رو پشت سر گذاشتی می رسی به جایی که اصلا تصور نمی کردی آخرش این باشه مثل کسی که از کوهی بالا می ره به امید اینکه ببینه پشت اون کوه چیه؟ لذتش فقط امید و رویای رسیدن به اون بالاست وقتی رسیدی می بینی هیچی پشت کوه نبوده و نیست ناامید و خسته می شی... فکر می کنی ... به زمانی که برای رسیدن به هیچ و پوچ تلف کردی... شایدم یه لبخند خشک و خالی روی لبات بشینه و با کوله باری از تجربه هایی که برای به دست آوردنش ثانیه ها رو از دست دادی از سرازیری بر گردی... اما کجا جایی رو نداری ... چون به خاطر عاشق شدن محکوم به حبس ابدیه تنهایی شدی... چون به خاطر عاشق شدن تورو دیوونه فرض کردن...ولی هنوزم دیر نیست ... برو ... شاید پشت کوه بعدی دهکده ی رویاهات قرار داشته باشه ...
آموختن آسان نیست... خستگی هر آن در کمین است... آزرده می شوی...احساس شکست می کنی... شک می کنی که رها کنی و بگذری... می خواهی بر کناره روی و وانمود کنی که اتفاقی نیفتاده است... اما نه ... تو بازنده نیستی که یک مبارزی... پیش از آن که برنده باشیم باید بازنده باشیم... باید گاه بگرییم تا بتوانیم روزی بخندیم... باید آزرده شویم تا روزی توانمند باشیم... اگر پیوسته بکوشی و ایمان داشته باشی... در پایان... پیروزی از آن تو خواهد بود...
امروز... واژه ها و سر آغاز ها... امید ها ترانه ها... و آرزوهای آینده ای را تقسیم می کنیم... که بنای آنها دیروز و امروز... نهاده شده است... فردا... آبرنگها و رنگین کمان ها ... نقش ها و چشم انداز های لطیف... فرشینه ای از احساسات خواهد بود... بافته از تار و پود یادمان ها... بافته از رشته های رویا ها...
نمی توانیم آنگونه که دیگران می گویند باشیم باید به خود گوش فرا دهیم... جامعه... خانواده...دوستان... و همراهان... هیچ یک نمی توانند بگویند که چه کنیم... تنها ماییم که می دانیم.... و تنها ماییم که می توانیم... آنچه برای ما نکوست در پیش گیریم... پس هم اکنون... آغاز کن... باید سخت بکوشی... باید از سد های بسیار گذر کنی... نا گریزی که با قضاوت حاکمان بی عدلی روبه رو شوی... و شاید هم ناگریز باشی که آنها را نادیده بگیری... اما... هر آنچه که بخواهی می توانی به دست آوری... اگر تلاش کنی... پس بی درنگ از همین امروز آغاز کن... و زندگی را همان گونه که دوست داری به دست آور... و به آن عشق بورز.... زیرا همان خواسته ی توست...
|
About![]()
Home
|