آری من خسته ام...
خسته از هر سر آغازی که پایانی نا معلوم دارد...
تو به من خنديدي و نمي دانستي .. ... قلبم محکوم شد به ساده بودن ........ غرورم محکوم شد به خونسرد بودن .. ... احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ...... دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن .. ... چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ...... دستهایم محکوم شد به سرد بودن .. ... پاهایم محکوم شد به تنها رفتن ....... آرزوهایم محکوم شد به محال بودن .. ... وجودم محکوم شد به تنها بودن و ماندن ........ و من باز هم مثل همیشه خودم را محکوم می کنم به تنها بودن ...................................... بخوام از تو بگذرم من با یادت چه کنم؟! تو رو از یاد ببرم با خاطراتت چه کنم؟! حتی از یاد ببرم تو و خاطراتت رو.... بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم؟! تو همونی که واسم یه روزی زندگی بودی....توی رویاهای من عشق همیشگی بودی.... آره سهم من از عاشقی فقط یه حسرته....بی کسی عالمی داره واسه ما یه عادته..... چه طور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو.....آخه با چه جرأتی به دل بگم نمون برو.... دل دیگه خسته شده نا نداره....به حرف من گوش نمی ده پای رفتن نداره........ .......چشم به راه تو می مونه.......همیشه غرق یه امید واهیه........ چشماتو می بوسم نرو......... من بی تو می پوسم نرو........ دستاتو می گیرم بمون...... من بی تو می میرم بمون....... دستمو رد نکن بیا.......... خون به دلم نکن بیا......... با این منه شکسته دل تا آخر جاده بیا.......... پاتو رو قلب من نزار............ ای همه صبر و قرار .......... بهار من بی تو خزون پاییز من با تو بهار....... درد دلم رو چاره باش...... تولد دوباره باش......... برای زنده بودنم قشنگ ترین بهونه باش......... پاتو رو قلب من نزار........... ای همه علت نفس.............. حس رهاییم تو قفس............ بشکن طلسم رفتنو پیشم بمون همین و بس.......... خورشید و ماه و خط نزن بمون واسه یکی شدن......... روی همه تنهایی هام مهر دوست دارم بزن......... پاتو رو قلب من نزار............. ...................................................................................... بعد از این سایه به سایه بین ما سایه می افته.قصه مون سر زبون در و همسایه می افته............ دیگه تصویری ندارم از تو و باورم از تو......... من که از خودم گذشتم می تونم بگذرم از تو............................................ برای تثبیت دوست داشتنم التماس برای موندنت بی فایده است.... وقتی قلب تو پیش کس دیگه ای هست فرصتی برای گرفتن دستات باقی نمی مونه....... من که ادعایی ندارم.... جز دوست داشتن تو بهونه ای برای نفس کشیدن ندارم....... تنهایی من عادت روزگار.... .می بینی خدا هم دیگه کاری به کار من نداره ..... فقط بدون رسم غریبی داره این دنیا......... تو همیشه چشم روی التماس های بی دریغ کسی می بندی.............. که صادقانه قلبش و تقدیم تو کرده و عاشق کسی می شی............. که حتی لحظه ای به فکر روز و شب تو نیست.............. و تنها یک قدم مانده بود تا بینایی........................ باد آمد................. با خود برد.............. هر چه در سر داشتم را با خود برد................... و اکنون دوباره تنهایم................. در پرتگها یک تصمیم.................. بی هیچ نشان از تورم شریان های تفکرم.............. من که قوی بودم در نگاه اول..................... چرا تنها مانده ام ....................... افسوس که عشق جاودانه نیست..... عشق گل سرخیست که طاقت طوفان ندارد...... عشق یک خاطره ی سبز است که از آمدن پاییز می ترسد..... همیشه ابرها می بارنند ولی...... همه عاشق ستاره ها می شن....مواظب باش چشمک ستاره گریه ی ابر رو از یادت نبره...... دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست... شکسته باد آن که دلش این چنین می خواست.... چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم... چو یاری مرا نیست همدرد چه بهتر که از یاد یاران فراموش باشم... مطمئن باش برو......ضربه ات کاری بود.....دل من سخت شکست......و چه زشت به من و سادگیم خندیدی.....به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود......و به این قلب یتیم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود.....تو برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم........دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است.....شیشه شکسته را پیوند کردن مشکل است.....خیلی ها نفرین می کنن....تلافی می کنن.......اما نه.....نفرین من......الهی اونی رو که دوستش داری تنهات نذاره.....تلافی من....می رم تا به اون برسی سر راهت نباشم.... راستی یه سوال قد من دوست داره....؟؟؟؟!!!!! از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ عشق با یک لبخند شروع می شه... با یک بوسه رشد می کنه... و با اشک تموم می شه... پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله هاي اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جویی خود را آغاز کرد اما از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت بتنهایی از کوه بالا برود. تاریکی شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت ومرد هیچ چیز را نمی دید. ابر روی ماه و ستاره ها را نیز پوشانده بود. همه چیز سیاه بود. همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ، پایش لیز خورد. و در حالی که به سرعت سقوط می کرد ، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. ودر این لحضه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد : "خدایا کمکم کن"! ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:"از من چه می خواهی ؟" ای خدا نجاتم بدد ! واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟ البته که باور دارم ! اگر باور داری طنابی که به دور کمرت است را پاره کن..... مرد سکوت کرد و اندیشید و بعد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .... گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت. وشما چقدر به طنابتان وابسته اید؟ و چقدر به آن ندای آسمانی ایمان دارید؟ روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم... گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن گفتي بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت.


![]()


خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانی که چطور زندگی کنی





| Design By : Night Skin |


